![]() |
![]() |
|
| مطالبی در رابطه با میکروبیولوژی به همراه مطالب آزاد به سلیقه دوستان عزیز |
یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب ، دعایی را هم زمزمه میکرد .نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: - خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟ناگاه ، ابرى سیاه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق ، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت : چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟مرد ، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !!از جانب خداى متعال ندا آمد که : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم ، اما ، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ . من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما ، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟مرد ، مدتى به فکر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى خداى من ! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى ، دو باندى باشد یا چهار باندى ؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 17:21 توسط حامد |
|
|
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست ژتوني دارم، خرده عقلی سر سوزن شوقي اهل دانشگاهم پيشهام گپ زدن است - یا همان چت کردن- گاهگاهي مينويسم تكليف ميسپارم به شما تا به يك نمرهي ناقابل بيست كه در آن زندانيست دل من زنده شود چه خيالي، چه خيالي، ميدانم گپ زدن بيهوده است خوب ميدانم دانشم بيهوده است نمره و مارک و معدل کشک است اوستاد از من پرسيد چند من نمره ز من ميخواهي من از او پرسيدم دل خوش سيري چند؟ اهل دانشگاهم قبلهام آموزش جانمازم جزوه علم را از تپش حنجرهها ميگيرم همه ذرات وجودم متزلزل شده است درسهايم را وقتي ميخوانم كه خروس ميكشد خميازه مرغ و ماهي خواب است حاکم و هفت خبیث بر آب است خوب يادم هست مدرسه باغ آزادي بود درس بيكرنش ميخوانديم نمرهی بيخواهش ميآورديم تا معلم پارازيت ميانداخت همه غش ميكرديم درس خواندن آن روز مثل يك بازي بود كم كمك دور شدم از آنجا بار خود را بستم عاقبت رفتم در دانشگاه به محيط خشن آموزش من به دانشكدهی علم سرايت كردم رفتم از پلهی اینترنت بالا چيزهایی ديدم من گدايي ديدم در آخر ترم در به در ميگشت، يك نمرهی ده میطلبید من كسي را ديدم از ديدن يك نمرهی بیست پشتك ميزد همه جا پيدا بود همه جا را ديدم بارش اشك از نمرهی تك جنگ آموزش با دانشجو حذف يك درس به فرماندهي آموزش فتح يك ترم به دست ترميم قتل يك لبخند در آخر ترم همه را من ديدم من در اين دانشگاه بیهدف و حیرانم من به يك نمرهی ناقابل ده خشنودم من به ليسانس قناعت دارم من به هاروارد نمیاندیشم من نميخندم اگر دوست من ميافتد من نميخندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند من نميخندم اگر موي سرم ميريزد و نمیخندم اگر با دوربین گفتگوهای مرا حک کردند من در اين دانشگاه در سراشيب كسالت هستم خوب مي دانم استاد كي كوئيز ميگيرد برگهی حذف كجاست تا ز رسوایی آیندهمان دور شویم سايت و رايانهی آن مال من است بوفه، کافه، دانشكده از آن من است ما بدانيم اگر سلف نباشد همگي ميميريم و اگر حذف نباشد همگي مشروطيم ما نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود كار ما نيست شناسايي مسئول غذا كار ما نيست شناسايي بينظمي ها كار ما شايد اين است كه در مركز پانچ پي اصلاح خطا ها برويم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 17:5 توسط حامد |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 17:47 توسط حامد |
|
|
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت .
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: - بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت: - ٣٥ سنت - پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت: - براى من يک بستنى بياوريد. خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود. يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:27 توسط حامد |
|
|
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:46 توسط حامد |
|
|
8خصوصيت يك مرد واقعي ویژگی اول: یک مرد واقعی محکم و قوی است ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:37 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
دیوارهای فاصله را بردار
من با تو صد قصیده سخن دارم شاید به خود بیایی و بگشایی این وهم و این سکوت که من دارم دیوارهای فاصله را بردار می خواهم از بهار سخن گویم واکن دری که با تو به صد شادی از جلوه های باغ و چمن گویم بهر رهایی از غم تنهایی باید که همدلانه بیندیشیم تو با من و من و تو به هم مانوس ما در کنار هم چه سبکباریم دستم بگیر تا که دل خود را با هم به موج حادثه بسپاریم heaven_fellow@yahoo.com 09356159321 حامد |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم تیر 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
دانشگاه آزاداسلامی قم وبلاگ حامد سید مهدی مطهری جستجوگر گوگل كلبه زيست شناسي شیمی دانشگاه آزاد لاهیجان علوم پایه دانشگاه آزاد قم |
|
RSS
|